تبليغاتX
به یاد عشق از دست رفته ام شهرام شاه نظری

به یاد عشق از دست رفته ام شهرام شاه نظری

لطفا با ورود به این وب چند دقیقه سکوت وبا فاتحه ای دل این عزیز از دست رفته را شاد کنید

 

این ایدی منه کاری داشتید در خدمتم

AFSOOS_PARISA 

+نوشته شده در 90/06/28ساعتتوسط پریسای داغدیده |

شهرامم بعد از رفتنت چی برام مونده

برایم از تو چه ماند ...غم بود و جدایی...شبا که به اسمون نگا میکنم به اندازه تمام ستاره ها دلم میگیره

 امروز با خودم یه کم فکر کردم اما به جای نرسیدم....!!

کاش کنارم بودی تا منم خوشبختی رو حس میکردم لمس میکردم اما نشد. چرا؟ نمیدونم کجای امروز

تمام کوچه های خلوت دلمو تنها بی کس دنبالت گشتم اما نبودی!

دستام هم خالی شدن هم سرد.................!!

از تو فقط یه سنگ برام مونده که عکست با اون چشای پر مهرت روش حک شده.......!

همین بود تنها حرف دلم..........!

وای خدا داره صدای اذان به گوشم میرسه چقدر زیبا و دلنشین است ای ندای اغاز..

 

+نوشته شده در 91/02/22ساعتتوسط پریسای داغدیده | |


 
 
شهرامم

ای کاش بودی و می دیدی که چشمانم چطور در انتظار توست

 

اشکها در بدرقه راهت همچو آبی که بدرقه کننده مسافر است

 

تو را بدرقه می کرد و در انتظار بازگشت توست

 

ای کاش بودی و التماس دستانم را می دیدی که بسوی تو دراز شده

  

و با فریادی بی صدا تو را به سوی خود می خواهد

 

اما این بازی مرا در حسرت دیدارت جای گذاشت ورفت

  

آری این منم که از دوری تو دیگر تاب و توان حرف زدن ندارم

 

برگرد که دیگر در من جانی نمانده که نثار تو کنم ، برگرد  ...

 

برگرد ...

+نوشته شده در 91/02/08ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده

اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم

باور نمیکنم اینک بی توام

کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری

کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی

تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ،  

تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم...

کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم

در حسرت چشمهایت هستم ، 

چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشد

بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده

در حسرت گرمی دستهایت ، تا کی باید خیره شوم به عکسهایت ،

هنوز هم عاشقم ، عاشق آن بهانه هایت...

کاش بودی و به بهانه هایت نیز راضی بودم ،

کاش بودی و من دیگر از سردی  نگاهت شاکی نبودم

هر چه خواستم از تو بگذرم از همه چیز گذشتم جز تو ،

هر چه خواستم فراموشت کنم همه را فراموش کردم جز تو ،

هر چه خواستم به خودم بگویم هیچگاه ندیدم تو را ،

چشمهایم را بستم و باز هم دیدم تو را ، هر چه خواستم دلم را آرام کنم ،

آرام نشد دلم و بیشتر بهانه تو را گرفت ، هر چه خواستم بگویم بی خیال ،

بی خیالت نشدم و به خیالت تا جایی که فکرش هم نمی کنی رفتم...

میخواستم با تنهایی کنار بیایم ، دلم با تنهایی کنار نیامد ،

میخواستم دلم را راضی کنم ، یاد تو باز هم به سراغم آمد ،

میخواستم از این دنیا دل بکنم ، دلم با من راه نیامد ...

بگذار اعتراف کنم که دلم در چه حالیست ، بدجور از نبودنت شاکیست

+نوشته شده در 91/01/17ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

شهرامم

نازنينم، مهربونم ، فرشته آسمانم

چهار  بهار است كه در كنارم ندارمت

چهار  بهار است كه شكوفه هاي بهاري را به يادت مي بويم

چهار بهار است كه نبودنت را غمگينم

و كنار سفره هفت سين تصوير زيبايت را نگاه مي كنم

آغاز بهار را با گريه آغاز كردم

نمي دانم چرا هر روز كه ميگذرد نيازم به وجودت بيشتر و بيشتر مي شود

نميدانم يا حضورت برايم آشكارتر مي شود

يا من غمگينتر و تنهاتر مي شوم

+نوشته شده در 91/01/10ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

شهرامم

منتظرت می مونم...

تا امنیت تنفس توفان عشق

منتظرت می مونم...

تا  سکون   پرستوهای   مهاجر

منتظرت می مونم...

تا شنیدن آوای حزین قوی دل سپرده به دریا

 منتظرت می مونم...

تا درک صمیمیت حزن از نوای دلگسل موسیقی

منتظرت می مونم...

تا طلوع  صبح ماندن  با  گل وشمعی  چشم به راهت

منتظرت می مونم...

تا حضور  رویای جایی خالی کنارت تو جاده های تنهایی

 منتظرت می مونم...

بیش تر از  حقانیت معنویتی که در  لفافه ی دین  گم شده

 منتظرت می مونم...

 تا   حضور   بی خیالی  خالص تو و  بی قراری همیشگی من

منتظرت می مونم...

تا  تداوم   جاری شدن   مه  در  عریانی  قله های  خلوت  دیدار

منتظرت می مونم...

تا درک هیجان روح از یافتن معنای عشق  لابه لای ابیات مولانا،عطار...

. منتظرت می مونم...

تا تزکیه روح با ترنم خوش موسیقی اشعار حافظ، سعدی ،مولانا ،قیصر و ...

 منتظرت می مونم...

 تا اثبات آفرینش  ستاره ها  برای شمارش ثانیه های  انتظارشب های بی تو

منتظرت می مونم...

تا  طراوت  عطرآگین نارنج در فضای باغ تنهایی و  دل سپردن به  حسرتی  شیرین

+نوشته شده در 90/12/24ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

با تو از روزِ اَزَل خواهم گفت

فتحِ معراجِ ازل کافی نیست

با تو از اوجِ غزل خواهم گفت

می نویسم همه ی هق هقِ تنهایی را

تا تو از هیچ به آرامشِ دریا برسی

تا تو در همهمه٬ همراه سکوتم باشی

به حریمِ خلوتِ عشق تو تنها برسی

می نویسم همه ی با تو نبودن ها را

تا تو از خواب مرا به با تو بودن بِبَری

تا تو تکیه گاهِ امنِ خستگی ها باشی

تا مرا باز به دیدارِ خودِ من ببری...

+نوشته شده در 90/12/17ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

شهرامم

همیشه هر گاه دلتنگت میشوم ، مینشینم در گوشه ای و اشک میریزم آن لحظه آرزو میکنم که باشی در کنارم ، سرتو بزاری پاهایم و آهسته در گوشم بگویی که دوستت دارم کاش بیاید آن روز ، کاش تبدیل شود به حقیقت آن آرزو ، تا لبخند عاشقی بر روی لبانم بنشیند ، تا کی دلم در غم دوری ات، به انتظار بنشیند! ببین خورشید را ،در حال غروب است ، نمیدانم ،میدانی اینجا که نشسته ام چقدر سوت و کور است !؟ نیستی اینجا که اینگونه سرد و بی روح است ، نیستی در کنارم که دلم تنها و پر از غصه، در این لحظه ی غروب است هیچ است این دل بی تو ، تمام است لحظه های شادی بی تو، بگیر دست مرا با آن دستان مهربانت، به تو نیاز دارم همیشه و همه جا، به آن دل مهربانت هستم تا هستی در این دنیای خاموش ، نمیشوی ، حتی یک لحظه نیز از یاد من فراموش! ندیدم تا به حال عشق و صداقت را جز از دل تو، ندیدم تا به حال مهربانی و وفا را جز از قلب مهربان تو، ندیدم یک قلب پاک را جز قلب درخشان تو تا به حال، بیا تا ثابت کنیم به همه معنای یک عشق ماندگار! برمیگردیم به سر خط ، دلتنگی مرا دیوانه میکند تا آخر خط ، گفتم تا گفته باشم درد دلم را به تو ، یکی که بیشتر نیست در این دنیا دیوانه ی تو!

+نوشته شده در 90/12/05ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

کمی کمتر سر وصدا کن!


صدای تیک تاکت، تک تک لحظات نبودنش را توی سرم میکوبد...


من خودم با دقت، تمام لحظات نبودنش  را میشمارم...


تو کمی بخواب لطفاَ!

+نوشته شده در 90/11/18ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

شهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرامم:

قول دادی همیشه پیشم میمانی

دروغ نگفتی

ولی ای کاش عکس یادگاریت حرف هم میزد....
 
تنها یادگارم از تو

رویایی در دور دستهاست

حالا من مانده ام

و برگهای خشکی

که هنوز انتظار پاهای تو را می کشند

تا برای تو خش خش کنند

برگها از من هم خوش خیال ترند

 

+نوشته شده در 90/10/29ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

 شهرام مهربونم

نميدانم كجا بودم شايد مثل هميشه غرق در درياي اوهام و شايد روحي سرگردان در دشت خاطرات ديروز… نميدانم چه مي كردم شايد ميگريستم بدون اينكه سر بر شانه هايت داشته باشم و شايد باز هم بسان ديوانگان از رفتنت فرياد ميكردم… لحظه رفتنت را خوب بياد دارم لحظه اي كه تو پرواز كردي و اوج گرفتي و من دلم مرداب شد. لحظه اي كه تو در كنار عروس سفيد بخت عشقت كه يقين دارم تا نفسي ديگر او هم سياه بخت نو عروسي ديگر خواهد شد به حجله عشقت قدم نهادي من چون عذا داري سياه پوش بر گور عشقم ميگريستم. بياد دارم شكوه هايم و اشكهايم را… اي عزيزترين زندگيم چرا نا گاه اين چنين شدي و آتش عشقم را به خاكستري سرد بدل كردي.. مگر نگفتي ميماني تا قيامت؟!! تا قيامت راه بسيار است و من تنها. مگر نگفتي نميگذاري لحظه اي تنها بمانم و تا آخر راه در كنارم ميماني؟.. پس كجا رفتي؟؟ من تنهايم..
از سياهي اين شبهاي بي پايان ميترسم ! تنهايم نگذار…
و ناگاه گرمي دستاني را بر شانه هايم حس كردم. ميترسيدم نگاهت كنم، مبادا رويا باشي‌، ميترسيدم لمست كنم، مبادا طلسم باشي و نابود شوي ميترسيدم بوسه بر دستانت بزنم، مبادا آتش عشقم وجود شرمنده زمستانيت را آب كند. حتي ميترسيدم بسان آوازهاي كودكي ام زمزمه ات كنم. لرزشي مبهم بر وجودم چيره گشت گويي حتي قلبم ميلرزيد آرام آرام چشم گشودم به آرامي سالهايي كه در كنارت عاشقانه مانده بودم و ناگاه پرتوهاي آفتاب را كه گويي دست نوازش پروردگارم بود بر شانه هايم حس كردم اشكي بر گونه ام لغزيد چشمان خوابالودم باز شد و بي اختيار بر جمله اي افتاد كه بالاي سرم بود:
بــــهارم رفـــــت
عــــشقم مـــــرد
يــارم رفـــت…
و باز يافتم كه زنده ام اما بدون تو

+نوشته شده در 90/10/22ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

و تسلی بخش اندوه نگاهم بود و رفت
چلچراغی در دل شام سیاهم بود ورفت
کاروانی از غزل را پیش رویم می نهاد
او تمام هستی من، تکیه گاهم بود و رفت
باز در کار دلم وامانده ام
یاد عشق او همیشه چاره ساز اشتباهم بود و رفت
، رفت و دیدم آتشی بر دل نهاد
او به وقت بی کسی تنها پناهم بود و رفت
مانده ام بایک سکوت تلخ در راه جنون
حاصل تشویش سال و سهم ما بود و رفت

+نوشته شده در 90/10/09ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

شهرآم مهربونم

 امروز سر را بر خاك مزارت گذاشتم ، فریاد زدم  اي خاك چقدر ظالمي ؟ چرا او را براي هميشه از ما گرفتي ؟ مگر اين درياي تو چقدر ماهي مي طلبد ؟ چرا كوسه مرگت براي هميشه او را در كام كشيد ؟ چرا خداوند صدف بودنت را به ما نداد ؟ شهرامم  چه دنياي بي رحم و خودخواهي اين روزا بيشتر وقتها اشك تنها مونسم
 شده كه با اون مي تونيم خاك اين درخت پر محبت رو كه ريشه عميقي تو قلبمون داره مرطوب و نمناك كنيم ، براي من يكي كه آسمان ديگه آبي نيست ،‌ديگه هيچ ستاره اي تو شبام نمي خنده ، ديگه هيچ بهاري شكوفه نمي ده ...!
شهرام  جونم هر وقت سر خاكت ميام وقت خداحافظي ، پشت سرمو كه نگاه مي كنم ! مي گم نكنه اين همه خاك رو سينت سنگيني كنه ، نكنه از تنهايي و تاريكي بترسي ، نكنه يه وقت گرسنت بشه و نكنه نكنه ....!؟ يا شايد دلت هواي آسمون پر ستاره رو كنه !.. اما هيچ خبري نبود ، تو آرامتر از هميشه خوابيده بودي آرزوم كردم كاش يك خواب بود بازم صدام مي كردي افسوس دست حريص اين روزگار خاطرات خوش زندگي من و با تو خاك كرد من تورو از دست دادم  ولی کسی نمیدونه با از دست دادنت دنیا رو از دست دادم  ..!ولي دراين سرزمين محبت انگار گم شده اي دارم عكستو كه مي بينم وقتي خوب نگاش مي كنم مي بينم كه از بهار صدات غنچه مهر تو ، تو دلم باز مي شه دلم خيلي برات تنگ ميشه خيلي ...
از خدا مي خوام هيچ زماني يادت در دلم خزان نشه و بهار رفتنت رو پيچك هاي هرز از آن خود نكنند.الهي

 

+نوشته شده در 90/10/07ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

شهرامم:

بازم دوباره بارون اومد.....
بازم خیسی خیابونا ، خیسی چشما م، خیسی گونه هام و خیسی دستاهایی که گونه های خیستو خشک می کنه.
دارم قدم می زنم ولی سرم پایینه و چشام جلو پامو نگاه می کنه و زیر چشمی نگاهی به اطرافم میندازه ، نه به خاطر اینکه مراقب دیگران یا چاله های آب جلو پاش باشه ، واسه اینکه دنبال یک هم قدم می گرده ، دنبال قدم هایی که همراهیم می کردن ، دنبال پاهایی که کنار پاهام میومدن ، دنبال سنگینی سری که روی شونم قرار می گرفت ، دنبال اندامی که شانه به شانه کنارم می لغزیدند و گرمی بدنی که تو همین آغوش سرد قرار می گرفت .
دنبال دستهای بزرگی  که تو دستهای من قرار می گرفت و دنبال صدایی که تو گوشام می پیچید و از هر هیاهو دورم می کرد ، دنبال دست هایی که اشکـــامـو پاک کنه و دنبال چشمهایی که اشکاشو پاک کنم.
ولی هر چه می گردم چیزی نمی یابم ، باز هم تنهایم. در کنار هزاران قدم دیگر و تنه هایی که هر از چند گاهی به بدنم می خورند ، هیچ نمی یابم. با این همه شلوغی و سر و صدا و کنار این همه آدم باز هم در سکوتی بی پایان دست و پا می زنم.
سرعتم را بیشتر می کنم نه برای اینکه کمتر خیس بشم برای اینکه کمتر با حس نبـودنش تنها باشم ، درست بر عکس اون موقع که قــدمهام آروم بود تا بیشـــتــر کنار هم باشیم.
به ویترین هیچ مغازه ای نگاه نمی اندازم بر عکس اون موقعی که به هر مغازه ای نگاه می کردم تا بیشتر وقت بگذره و ما بیشتر کنار هم باشیم .
به اون رستوران همیشگی و اون میز کوچیک دیگه چشم نمی دوزم چون بیشتر دلم فشرده می شه ، ازش رد میشمو باز سرعتمو بیشتر می کنم.
دیگه اخم نمی کنم تا کسی نیادو گره اونو باز کنه ، دیگه دستمو مشت نمی کنم تا کسی دیگه بهم نگه : مشتتو باز کن ، چون دیگه نمی خوام کسی جاشو برام بگیره.
دیگه تو اون شهر پانمــیـزارم کوچــه پــس کــوچه اون شهر پر از خاطــراتیه کــه آتیش به جـــونم میکشــه...
باز هم بارون ، همون بارونی که همراهیمون میکرد تا با هم زیرش قدم بزنیم ، راه برویم ، بدویم ، بخندیم و گریه کنیم ، الان داره تازیانه میزنه به سر و صورت گرفته و بدن خسته من و سرد میکنه بدن و دل یخ زده منو.
این همــون بارونـه ...!!! ولی تـــــو نـیـســتی ...

+نوشته شده در 90/08/28ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

بخواب آرام...زیبا...نازنینم
کنار قابِ عکست... مینشینم
نشسته بغض حسرت در گلویم
چگونه با تو از دردم بگویم؟!
تو آن بالا میان آسمانی...
گهر از دیده من مینشانی!
من اینجا بی تو معنایی ندارم
برای گریه مأوایی ندارم...
تو بودی نازمن را میکشیدی...
فقط تو در دل من میتپیدی
پرستویم چرا پرواز کردی؟!
به این زودی...سفر آغاز کردی!
مگر تنگ است اینجا جا برایت
چه دلتنگم برای بوسه هایت
اگرچه رفته ای عطر تو باقی‌ست
دل من عاشق عطر اقاقی ست
بخواب آرام زیبا یاورمن    همیشه زنده ای در باور مندوستت دارم عشق من

+نوشته شده در 90/08/20ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

بی تو، طوفان زده ی دشت جنونم  صید افتاده به خونم

  تو چنان  می گذری غافل از اندوه درونم 

  بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

  بی من از شهر سفر کردی و رفتی 

  قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

  تا ته کوچه به دنبال تو  لغزید نگاهم 

  تو ندیدی

  نگهت هیچ نیفتاد  به راهی که گذشتی 

  چون در خانه  ببستم

  دگر از  پای  نشستم 

  گوئی زلزله آمد

  گوئی خانه فرو ریخت  سر من 

  بی تو

  بی تو من، در  همه شهر  غریبم 

  بی تو کس نشنود از این دل  بشکسته ، صدایی

  بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته ،  نوایی 

  تو  همه  بود  و نبودی

  تو همه شعر و سرودی

 چه گریزی  ز بر من

 که از کویت  نگریزم

  گر بمیرم  ز غم دل

  منو یک لحظه جدایی

  نتوانم ، نتوانم

  بی تو  من زنده   نمانم

  بی تو  من زنده   نمانم 

 

+نوشته شده در 90/08/06ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

نه باران می بارد

نه تو برمی گردی!

چه نگاه دلواپسی دارد این عشق

                                            چه نگاه دلواپسی

هر روز

از درختان غبارآلود همین خیابان خسته

                                                   سراغت را می گیرم

همین درختان که دیری است

ردپای عبور و حضور تو را از یاد برده اند

کجائی؟

به کجا رفته ای؟

و تا چندمین روز این همه سال بی باران

باید به جست و جوی تو باشم

دوباره نگاهم می کنند

همین درختان خسته

صبور و ساکت

                 فقط نگاهم می کنند!

به خانه بر می گردم

و باز همان لبخند همیشگی

به سلامم پاسخ می گوید

همان لبخند همیشگی

که آن را چون طنین ترانه ای

بر تاقچه خانه ام، به یادگار گذاشته ای!

رو بروی پنجره می نشینم

بی آب و بی آفتاب

نه باران می بارد

و نه تو بر می گردی!

اما تعجب می کنم

که پس از این همه سال بی باران

چرا این گلدان کوچک

که در خانه به یادگار گذاشته ای

گل را فراموش نمی کند؟!

+نوشته شده در 90/08/02ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

شهرام عزیزم

باز هم دلم برایت تنگ می شود

باز هم سرم را به طرف آسمان می گیرم

و اسمت را صدا می زنم

باز هم اشک هایم راه گونه هایم را در پیش می گیرد

باز هم صدای هق هق گریه ام بلند می شود

باز هم خدا را صدا می زنم

باز هم چشمان پر از اشکم را به عکست می دوزم

باز هم بر عکست بوسه می زنم

باز هم عکست را بغل می گیرم

باز هم باران می بارد

باز هم آسمان به حالم دلسوزی می کند

ولی باز هم برنخواهی گشت

روحت شاد عشق من

 

+نوشته شده در 90/06/21ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

شبی تاریک و ظلمانیست مانند دگر شبها

ومن محزون و تنها در کنار بستری متروک

دمی بنشسته ام امشب و از خود خسته ام امشب

شبی که با خیال تو تمام لحظه هایم رام می گردد

و با عکست که پیش روی من خنده به لب دارد

دل بی تاب من آرام می گردد

به یاد اور که می گفتم :

من اینجا سخت تنهایم و بعد ازتو

دگر من همدم دلخسته و خاموش شبهایم

کنون رفتی و شب چون تو

صبور و ساکت و ارام به همراه من و با من

برای خاطر فریاد خاموشی که از قلب حزین من به پا خیزد

چه غمگینانه می گرید

خدارا شب به پاس اشکهای پاک دلداران

تو دیگر از برم مگریز

فراموشم مکن ای همدم پر رمز و راز من

به دیدارم بیا آهسته و بنگر که بعد از این

دگر با عکس او من گفتگو دارم ..............

+نوشته شده در 90/05/26ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

ديشب جاي تو خالي بود

در ميان دست هاي خواهشم

و سكوت بستر چيزي كم داشت

نجواي آرام و دلنشين تو نبود

تا روحم را بنوازد

و سردي نبودنت بر تمام وجودم

ابراز وجود مي كرد

ديشب جاي تو خالي بود

در كنار اين نيمه ي زندگي ...

و سكوت بستر با من فراقت را مي گريست

و شايد از حرارت اشك خوابم برد

+نوشته شده در 90/05/12ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

شهرام مهربونم :

هنوز محتاج نوازشهای تو هستم
دل نازکم را با قطره های اشکت نشکن

فاصله ای میان من وتو نیست جز این سنگ سیاه

دلم هوای تو را کرده

چقدر دوست دارم در آغوشت بگیرم

مثل گذشته ها

سرم را بر شانه هایت بگذارم و به آن دور ها برم

با هم خنده کنان زیر درختی که اسم خودمونو روی اون کندیم

یادت میاد

نمی دونم اون درخت هنوز هست یا نه
.....؟
هوا اینجا چقدر سرده

باید برم به جایی که خورشید چشمهایت گرمم کند

فراموشم نکن عزیزم

بدون هنوز پس از سالها چشمهایم از دوریت اشک حسرت میریزه
  

دوستت دارم

+نوشته شده در 90/04/03ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

شهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرام عزیزم

بـاز هـم بـر سر مزارت آمـده ام

تا خواب چشم های مهربانت را قاب کنم

بر دیـوار خاطراتی که بــوی حـلوا می دهـنـد ...

اما بـعـد از این هـمه ســــال

نـه تـو چـشم از دیـوار برمی داری

و نـه زنـدگی می گـذارد 

کـه حـتی در خواب پـیـشت بـمانـــم ...

با این حال آهسـتـه و به نـاچـاری

از کـنار خاطراتت عـبـور می کـنـم

خــــــیــــــلــــــی آهــــــســـتــــــه

+نوشته شده در 90/03/27ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

 بازم دوباره بارون اومد.....

بازم خیسی خیابونا ، خیسی چشما م، خیسی گونه هام و خیسی دستاهایی که گونه های خیستو خشک می کنه.

دارم قدم می زنم ولی سرم پایینه و چشام جلو پامو نگاه می کنه و زیر چشمی نگاهی به اطرافم میندازه ، نه به خاطر اینکه مراقب دیگران یا چاله های آب جلو پاش باشه ، واسه اینکه دنبال یک هم قدم می گرده ، دنبال قدم هایی که همراهیم می کردن ، دنبال پاهایی که کنار پاهام میومدن ، دنبال سنگینی سری که روی شونم قرار می گرفت ، دنبال اندامی که شانه به شانه کنارم می لغزیدند و گرمی بدنی که تو همین آغوش سرد قرار می گرفت .

دنبال دستهای بزرگی  که تو دستهای من قرار می گرفت و دنبال صدایی که تو گوشام می پیچید و از هر هیاهو دورم می کرد ، دنبال دست هایی که اشکـــامـو پاک کنه و دنبال چشمهایی که اشکاشو پاک کنم.

ولی هر چه می گردم چیزی نمی یابم ، باز هم تنهایم. در کنار هزاران قدم دیگر و تنه هایی که هر از چند گاهی به بدنم می خورند ، هیچ نمی یابم. با این همه شلوغی و سر و صدا و کنار این همه آدم باز هم در سکوتی بی پایان دست و پا می زنم.

سرعتم را بیشتر می کنم نه برای اینکه کمتر خیس بشم برای اینکه کمتر با حس نبـودنش تنها باشم ، درست بر عکس اون موقع که قــدمهام آروم بود تا بیشـــتــر کنار هم باشیم.

به ویترین هیچ مغازه ای نگاه نمی اندازم بر عکس اون موقعی که به هر مغازه ای نگاه می کردم تا بیشتر وقت بگذره و ما بیشتر کنار هم باشیم .

به اون رستوران همیشگی و اون میز کوچیک دیگه چشم نمی دوزم چون بیشتر دلم فشرده می شه ، ازش رد میشمو باز سرعتمو بیشتر می کنم.

دیگه اخم نمی کنم تا کسی نیادو گره اونو باز کنه ، دیگه دستمو مشت نمی کنم تا کسی دیگه بهم نگه : مشتتو باز کن ، چون دیگه نمی خوام کسی جاشو برام بگیره.

دیگه تو اون شهر پانمــیـزارم کوچــه پــس کــوچه اون شهر پر از خاطــراتیه کــه آتیش به جـــونم میکشــه...

باز هم بارون ، همون بارونی که همراهیمون میکرد تا با هم زیرش قدم بزنیم ، راه برویم ، بدویم ، بخندیم و گریه کنیم ، الان داره تازیانه میزنه به سر و صورت گرفته و بدن خسته من و سرد میکنه بدن و دل یخ زده منو.

این همــون بارونـه ...!!! ولی تـــــو نـیـســتی ...

+نوشته شده در 90/02/04ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

میان انبوهی از خاطراتم نشسته ام ... و به یاد ارزوهای قدیمی ام همیشه ارزو میکردم روزی نقاش باشم تا میتوانستم رویای با تو بودن را روی صفحه ی دل حک کنم ارزو میکردم نقاش باشم تا نقش ان دو چشم سیاه مهربانت را حک کنم یا ان نگاه پر از عشق و صداقتت را حک کنم کاش نقاش بودم تا می توانستم ان لبخند دل نشینت را حک کنم کاش نقاش بودم تا میتوانستم ان لب خوش رنگ که مانند شراب شیراز است حک کنم

کاش نقاش بودم نقشی از پیوند و وصال را به تصویر میکشیدم کاش نقاش بودم پیوند دو عاشق را به تصویر میکشیدم فکر نمیکردم روزی نقاش باشم و به جای پیوند رفتنت را به تصویر بکشم فکر نمیکردم روزی نقاش باشم و اشک چشمانم را شکست دل بیمارم را به تصویر بکشم فکر نمیکردم روزی نقاش باشم درد جدایی را انتظار طاقت فرسا را فراغ یار را به تصویر بکشم اری من نقاشم ...............................

یک نقاش دل شکسته که روزی ارزو داشت پیوند دو عشق را به تصویر کشد ولی امروز من تصویر جدایی را به تصویر کشیدم..................................

+نوشته شده در 90/01/09ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

شهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرامم

همیشه هر گاه دلتنگت میشوم ، مینشینم در گوشه ای و اشک میریزم آن لحظه آرزو میکنم که باشی در کنارم ، سرتو بزاری پاهایم و آهسته در گوشم بگویی که دوستت دارم کاش بیاید آن روز ، کاش تبدیل شود به حقیقت آن آرزو ، تا لبخند عاشقی بر روی لبانم بنشیند ، تا کی دلم در غم دوری ات، به انتظار بنشیند! ببین خورشید را ،در حال غروب است ، نمیدانم ،میدانی اینجا که نشسته ام چقدر سوت و کور است !؟ نیستی اینجا که اینگونه سرد و بی روح است ، نیستی در کنارم که دلم تنها و پر از غصه، در این لحظه ی غروب است هیچ است این دل بی تو ، تمام است لحظه های شادی بی تو، بگیر دست مرا با آن دستان مهربانت، به تو نیاز دارم همیشه و همه جا، به آن دل مهربانت هستم تا هستی در این دنیای خاموش ، نمیشوی ، حتی یک لحظه نیز از یاد من فراموش! ندیدم تا به حال عشق و صداقت را جز از دل تو، ندیدم تا به حال مهربانی و وفا را جز از قلب مهربان تو، ندیدم یک قلب پاک را جز قلب درخشان تو تا به حال، بیا تا ثابت کنیم به همه معنای یک عشق ماندگار! برمیگردیم به سر خط ، دلتنگی مرا دیوانه میکند تا آخر خط ، گفتم تا گفته باشم درد دلم را به تو ، یکی که بیشتر نیست در این دنیا دیوانه ی تو!

+نوشته شده در 90/01/04ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

سومین عید بدون تو هم داره میرسه،اینروزا دلتنگتراز همیشم از این روزای تکراریو بی لبخند

نمیدونم به کی باید سال نو رو تبریک بگم وقتی همه کسم تویی که خیلی وقته پیشم نیستی

نمیدونم کدوم یک از روزای این سالهای تکراری به نام منو تو ورق میخوره

اما میدونم سومین سال دیگه هم به سالهای تنهاییم اضافه شد سه سال دیگه به نبودنت و سه ساله دیگه به عمر

 دلتنگی هام

این روزا برام یجوره دیگست دلگیروخسته کننده مث همیشه اما بدتر وداغونتر

 

+نوشته شده در 89/12/28ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

شهرام عزیزم

کاش صدای مرا میشنیدی که چه عاشقانه صدایت میکنم .
کاش چشمهای مرا میدیدی که چه بچه گانه گریه میکنند.
کاش میدیدی که دیدن تو برایم آرزو شده است ، عشق تو برایم رویا شده است.
کاش بودی و میدیدی که چقدر عاشقم ، این روزها همه به من میگویند دیوانه ام.
کاش بودی و میدیدی که در زیر باران به یاد تو قدم میزنم ، برای خود میخوانم آواز تنهایی را و میشمارم لحظه های بی کسی را ، قدم میزنم کوچه پس کوچه های خالی را و یاد میکنم لحظه آشنایی مان را.
کاش خاطره های مرده دوباره زنده شوند، کاش آسمان پرده سیاه خود را بردارد و مرا از این حال و هوای ابری و دلگرفته رها کند.
کاش بودی دستان سرد مرا با دستهای گرمت لمس میکردی ، کاش بودی مرا در آغوشت میگرفتی و آرام میکردی.
هنوز عاشق شب هستم ، عاشق شبی که با تو به اوج عشق رسیدم ، شبی که با هم در زیر نور ماه درد دل میکردیم و میخواندیم آواز عاشقی را.
هنوز عاشق سیاهی هستم ، که در آن تاریکی تو را دیدم ، مثل جواهر درخشیدی  و مرا عاشق چهره نورانی ات کردی.
دل به مهتاب بسته ام ، که دیدن آن یاد تو را در دلم زنده میکند.
دل به سپیده بسته ام که آن لحظه آغاز خواب عاشقانه ما بود .
کاش صدای مرا میشنیدی ، هنوز هنگامی که میخواهم بگویم دوستت دارم صدایم میلرزد ، اشک از چشمانم سرازیر میشود ، هنوز وقتی میخواهم از تو بنویسم کاغذ دفترم خیس میشود ، لحظه های بی تو بودن نفسگیر میشود.
کاش بودی و میدیدی این زندگی بی تو هیچ صفایی ندارد ، لحظه های عاشقی بی  تو هیچ لحظه قشنگی ندارد.
کاش بودی ، کاش میدیدی که با این حال و هوایی که دارم شاید من نیز به سوی تو بیایم! به سوی تو که دیگر نیستی

+نوشته شده در 89/12/21ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

 دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد  رفت
...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود

 

+نوشته شده در 89/12/02ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

شهرامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

دلم برايت سخت تنگ است.

دوباره بغض گلويم را سخت مي فشارد.....

من اما آنرا ميخورم تا مبادا اشكهايم غمگينت كنند.

دوباره و دوباره و دوباره.....

تو ميروي و من ....

و بازهم تو ميروي!!!

كاش ميتوانستم ، كاش آنقدر توان در پاهايم بود تا بتوانم پشت سرت بدوم و بدوم 

تا لحظه اي از ديدگانم محو نشوي...

و باز دلم براي خودم ميسوزد.

و تو نيستي ...

و من بغضي ديگر را ميخورم 

ياد نگاه صادق تو ميافتم.

و مدام بغضم را ميخورم تا مبادا قطره اشكي براي تو بر گونه ام بلغزد....

تاشايد تو را هرگز ناراحت نبينم

+نوشته شده در 89/11/29ساعتتوسط پریسای داغدیده | |

شهرام عزیزم:

باز امشب چشم به آسمان دوخته ام ٬
باز امشب گوش به صدای بال کبوتران می سپارم تا شاید ٬ صدای بال تو را هم بشنوم
باز امشب تمام حرف ها و درددلهایم را در قفس سینه ام محبوس کرده ام...
خیلی وقت است که دیگر به خوابم نمی آیی ٬
خیلی وقت است که شبانگاهان گلهای بالش من رنگ اشک به خود می گیرند ٬
رفتی ...
خیلی زود ...
بدون هیچ خبری ...
تنها یادگار من از تو ٬ نقش غروبی است که تو را با خود برد...
باغ زندگی ام خزان شد ٬
اشک چشمانم خشک شد ٬
سکوتم رنگ بغض گرفت ٬
تو رفتی ٬
خیلی زود ...
من پروازت را با حسرت به تماشا نشستم٬
من هم آغوشی فرشتگان با تو را به قاب گرفتم ٬
من مسیر معراجت را تا نزدیکی ستارگان ٬ دنبال کردم ...
تو رفتی و من به همزبانی آینه ها عادت کردم ٬
تو رفتی و گوش من دیگر آواز زندگی را نشنید ٬
تو رفتی و دستانم سرد شد...
دنياي من!
آخرین خیال نگاهت را در قلبم به یادگار دارم ٬
خوشحالم که لبخند می زنی ٬
دنياي من!
بیا و ببین که امشب برایت معجر سیاه بر سر کرده ام ٬
بیا و ببین که قلب من برای دیدنت پرپر می زند ٬
بیا و ببین که غم ندیدن تو چه بر سر شبهایم آورده است ٬
بیا و ببین که دیگر هیچ ستاره ای به من لبخند نمی زند ٬
بیا و ببین که احساسم را نامهربانان به غارت بردند ٬
بیا که خیلی وقت است دلتنگ چشمانت هستم ٬
باز امشب من ام و خیال تو!
می خواهم آن خاکی که تو را در آغوش گرفته است ٬ اشکباران کنم...
می خواهم بیایم و به خاک التماس کنم که رهایت کند...
دنياي من!
می دانم که این اواخر خیلی دلتنگ شده بودی ٬
می دانم...
دیگر بازی بس است!
من نتوانستم پیدایت کنم!
اصلا من باختم!
باز هم تو بردی!
بیا بیرون...
بگذار اینبار من قایم شوم...
اصلا این بازی خوب نیست!
بیا یه بازی دیگه کنیم!!!
باز هم گوش می سپارم
شاید صدای بالهایت را بشنوم

+نوشته شده در 89/11/14ساعتتوسط پریسای داغدیده | |